بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

سوغات امام رضا علیه السلام

سلام عزیز دلم الوعده وفا   قول داده بودم عکس سوغاتیای مشهدتو برات بذارم   این لباسه رو وقتی داشتم میرفتم حرم چشم خورد بهش ، البته صورتیش رو بود خیلی رنگش قشنگ بود، تصمیم گرفتم بخرمش ، توی راه برگشت بابایی و دوستشون رفتن ناهار بگیرن منم دست خانم دوست بابایی رو گرفتم و بردمش تو مغازه و برات این لباسو خریدم  البته قرمزشو خریدم که اگرم پسر شدی بتونی بپوشی قربونت برم                                               ...
16 فروردين 1394

14 فروردین

سلام عزیز دلم حالت چطوره؟؟ خوبی الحمدلله ؟؟ معلومه که خوبی ، مگه بهشت خدا هم می شه به کسی بد بگذره!   این روزا بیشتر از همیشه کمبودتو حس می کنم! دلتنگتم فرشته ی کوچولو   امروز 14 فروردینه و از فردا دوباره کلاسام شروع می شه . منم این دو هفته کلی درگیر صله رحم بودم نتونستم به کارای دانشگاه برسم! الان موندم چیکار کنم! گفتم امروز کارمو انجام بدم که دوباره برا شب دعوتیم خونه مادرجون!   باید تو عید برنامه ادیوس رو یاد میگرفتیم که فردا دست پر بریم سر کلاس ، اما من نرسیدم! کلا این هفته فوق العاده درگیرم! خدا بخیر بگذرونه!   الانم که رسیدم در خدمتتون باشم بخاطر اینه که مجبور شدم برنامه...
14 فروردين 1394

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

امشب داشتیم با بابایی میرفتیم هیئت ، دلم حافظ می خواست برای همین کتاب حافظی که داشتم میخوندم رو همراهم بردم تو راه داشتم می خوندم ، به بابایی گفتم یه فاتحه بفرسته یه صفحه رو باز کنم ، راستش شیطنت کردم و خودمم نیت کردم ... دیدم غزل یه جوریه!   با کلی اصرار از زیر زبون بابایی کشیدم که نیتش شما بودی فرشته کوچولوی من ، دقیقا نیت من   حالا فال رو ببین   اصلا باور کن صد بار خوندمش!   دلم ربوده لولی‌ وشی ست شورانگیز   دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز   فدای پیرهن چاک ماه رویان باد   هزار جامه...
4 فروردين 1394

نوروز فاطمی

سلام عزیز دلم   چطوری فدات شم؟؟   ببخش منو که مدتیه به وبت سر نزدم ! خیلی درگیر بودم باور کن   شب بیست و ششم که رسیدیم شیراز تا نصفه های شب خونه مادر بودیم! خیلی خسته بودیم اما بابایی دل نمی کند ، فرداش خیلی کار داشتم ، باز کردن چمدون ، شستن لباسا ، جمع و جور کردن خونه، تمام خونه دوباره گرد و خاک گرفته بود ، و خیلی خیلی کارای دیگه! تازه مامانم فردا شبش قرار بود برام عیدیمو بیاره.    5شنبه خیلی خسته بودم و خیلی کار داشتم ، بد جور قاطی کرده بودم ! از اونشب بهتره فقط بگم مامان و بابا خیلی زحمت کشیده بودن دستشون درد نکنه، و همین طور خاله سمانه و نجمه و دوقلوهای خاله فردو...
2 فروردين 1394

خاطره مشهد 1

سلام عزیز دلم   ببخشید عزیزم چند روزیه به اینجا نرسیدم سر بزنم!   روز چهارشنبه مامان جون اومد کمکم یکم خونه رو تکوندیم تا شب طول کشید بعدم رسوندیمشون خونه و با خاله سمانه و باباجونم خداحافظی کردیم   وقتی رسیدیم انقدر خسته بودم که فقط یکم شام خوردیم و خوابیدیم   فرداشم که 5شنبه بود از وقتی بیدار شدم شروع کردم به شام آماده کردن آخه ناهار مهمون مادرجون بودیم و قطار شام روز اول رو نمیده ! اصلا یه وضعیتی بودا! نمی دونستم به چه کاری برسم باباییتون هم ساعت 12 میومد باید زود حرکت می کردیم!   خلاصه با دوتا از دوستای بابایی و یکی از اقوام یکی از دوستاشون سوار قطار شدیم، ق...
25 اسفند 1393

هد بندای قشنگ برای دخترم

سلام عزیز دلم حالت خوبه گلم؟؟؟   خدا رو شکر منم خوبم   امروز قرار بود برم آزمایش تیروئید بدم که البته زودتر از موعد بود چون 5 شنبه ان شاالله راهی مشهدیم و نمی تونم اون روز آزمایش بدم مادر جون گفتن امروز بریم ، اما من حوصله نداشتم امروز برم ، و البته قرص تیروئیدمم خوردم بخاطر همین نشد . از دیروز اصلا حوصله ندارم! احساس پوچی وحشتناکی میکنم! نمی دونم بخاطر چیه!   ساعت 10 کلاس داشتم که چون عمومی بود و درسم نخونده بودم اصلا دوست نداشتم برم اما چون بچه ها همیشه جزوه هاشون نصفه و نیمه می نویسن ترجیح دادم از کلاس عقب نمونم! با بی حوصلگی پاشدم آماده شدم ، بس که طول دادم شد 9:55 دقیقه! دیرم شد! با...
18 اسفند 1393

بی صبرانه منتظرم

این روزها بی صبرانه انتظار میکشم ...   نه به انتظار عید ، که امسال عیدی نداریم ! بلکه به اتنظار ظهر پنجشنبه ای که مرا به زیارت مولای مهربانی ها راهی میکند ...   بی صبرانه منتظرم و چقدر دقایق دیر دیر دیر می گذرند ...   اللهم صلی علی علی بن موسی الرضا المرتضی ... ...
16 اسفند 1393

روز های غریب

روزهای غریبی ست ...   توان گفتن ندارم ...   یکی انگار داره دل رو به یه جای غریبی می کشونه .....     السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها ...
13 اسفند 1393

عشق به تو

عشق به تو حتی اگر وقتی باشد که هنوز تشکیل نشده ای ، برای من بسیار نشاط انگیز است و چه کسی می تواند این نشاط را درک کند بجز خداوند مهربانم که تنها خالق من است؟؟؟   گاها مرا دیوانه می خوانند ، اما ... اهمیتی ندارد .  
10 اسفند 1393